تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

منزلگه لیلی

یه دفعه میاد یهو سر کلش پیدا میشه وغافلگیرت میکنه وقتی بخودت میایی می بینی همه چی بهم ریخته همه چیز عوض شده حتی خودت ...


تو عالم خودت هستی با درس  کار  یا حتی خوش گذرونیت سرگرمی سرت به کار خودته  که یواش یواش پا به تنهاییت به شخصی ترین لحظه هات به قلبت میذاره و میشه همه کاره

عین ویروس می مونه

مثل یه عصر بهاری دلنشین میاد مثل شکوفه یاس سپید وساده و پاکه وعطرش مستت می کنه مدهوش کننده است و اغواگر . اما امان از وقتی به خودت بیایی دیگه نه تو تویی نه هدفت هدفای قبلیه. نه دنیات. چون تو عوض شدی چون عاشق شدی...


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:14 توسط لیلی| |

تو طوفان میشوی

ابر میشوی

به خیالم محبتت را بر من میباری


اما ابر سیاه بودی با یک اسمان رعد


از قطره های بودن تو فقط سیلی خوردم

حالا اسمان افتابی است

ابر رفته


چکه میکند از قلبم


ارام


ارام


یاد بودن تو

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 21:29 توسط لیلی| |

چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو....

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 21:6 توسط لیلی| |

روزای سختیه

درس امتحان و درس و درس

استرس نمره ها  وشب بیداری با جزوه های تموم نشدنی

خیلی فرصت کنم یه کم بخوابم یا با دوستام چند کلمه حرفی بزنم

از دنیا دور شدم

به عشقم زیاد فکر نمیکنم

سپردمش به فراموشی

صبحا بیدار میشم و درس و درس و امتحان وباز درس

یه ناهار و شام فوری تا صبح درس

و سه ساعت خواب

اما تو همون لحظه های کوچیک وقت غذا تو آشپزخونه

اون لحظه هایی که با سرعت پله های خوابگاهو برا جزوه بالا پایین میکنم

وقتی صورتمو میشورم تا بیدار بمونم

وقت مسواک زدن

وقتی چشمامو می بندم تا بخوابم

میاد میشینه روبروم

نگام میکنه بهم میخنده

دعوام میکنه

ومن می بینم که چشمام خیسه

می فهمم هنوز دوسش دارم

اه میکشم

وبه کارم ادامه میدم


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 16:49 توسط لیلی| |

حرکت

زمین عوض میشه  چون دیگه عالم دور عشق تو می گرده

نسیم نفسای اهورایی اون.

طلوع  بیداری چشمای اون.

وغروب خواب نگاه زیبای اونه

وقتی اون هست همه چی ممکنه همه چیز زیباست لبخند آسون ترین کار دنیاست وتو به وجود قلب ایمان پیدا میکنی

چون داری ضربانشو بوضوح احساس میکنی

وقتی اون هست همه چی قشنگه

.باد عطر اونو با خودش میاره .گرمای خورشید ذره ای از گرمای تنش .

ظرافت گلها مثل لطافت وجود اونه و چشمه آغوش وصف نشدنی اون

.همه به سمت اون میرن

رود .ابر.زمان.قلبت و آینده تو

وقتی کنارشی با هر نگاهش قلبت می ایسته و با نگاه بعدش به تپش میفته مثل ماهی تو دستای ماهیگیر هستی ونفست به اراده اون بنده.

گردش زمان به لبخند اون بسته است و شاهکارهای افرینش در وجودش خلاصه است

تو اما اسیری هر حرکتش تعیین کننده به خاک نشستن تو یا پروازت به اوج آسمون خوشبختیه


و من از زلیخا شدنم با تو خواهم گفت.....


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:36 توسط لیلی| |

خسته شدم از بس به آدمایی که میخوان جای تو رو توی قلبم بگیرن گفتم :

ببخشید اینجا جای دوستمه ، الان برمیگرده !


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:37 توسط لیلی| |

اسمش را میگذاریم؛دوست مجازی


اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته . .
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند ...
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد
وقت میگذاردبرایم، وقت میگذارم برایش . .
نگرانش میشوم دلتنگش میشوم . .
وقتی درصحبت هایم،به عنوانِ دوست یاد میشود مطمئن میشوم که حقیقی ست . . هرچند کنارهم نباشیم هرچند صدای هم راهم نشنیده باشیم،
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم هرکجا که باشد
--- پس دوست من در دنیای مجازی دوستت دارم ...

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:36 توسط لیلی| |



امروز گلای باغچه غنچه دادن

شکوفه های یاس رو خودم توی باغچه دیدم

عطرشون همه کوچه رو گرفته بود

گنجشگ ها چه اواز قشنگی داشتن

نسیم دلپذیری صورتم رو نوازش می داد

نه نه

یادم رفته زمستونه

گلهای لبخند بودن توی باغچه صورت عشقم

بوی عطر تن یارم بود که همه جا رو گرفته

و نسیم .نگاه بهاری دلدارم روی صورتم بود

هیچ زمستونی اینقدر بهاری نیست

من امروز عشقمو دیدم


نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 21:31 توسط لیلی| |

یه اتفاق خیلی مهم برام افتاد

خیلی خیلی مهم

دیشب یکی از دوستای عشقم پیام داد و ازم خواهش کرد به عشقم تلفن بزنم و باهاش حرف بزنم

گفت نبود من خیلی ناراحت و تنهاش کرده

گفت خیلی دلتنگمه

گفت اون دوستم داره

میخواد برگردم پیشش

اما بعد از اینکه منو تنها گذاشت و ترکم کرد میترسه پاپیش بذاره

میترسه فراموشش کرده باشم

میترسه کسی جاشو تو قلبم گرفته باشه

میترسه قلبشو بشکنم جوری که اون قلبمو شکست.....

می دونم خودش بود

من صداشو.نفسشو .بوی تنش و عطرش رو

حرفشو حتی از پیاماش تشخیص میدم

اما نمی دونم بهش تلفن بزنم یا نه؟

بنظر شما چکار کنم؟؟؟؟

دوسش دارم اما می دونم عوض نشده همون ادمه که قلبمو شکست

همون که دو ماهه گذاشت و رفت

همون که یک سال  و ده ماهه با رفتاراش عذابم میده

همون که نه هست نه نیست

نه میره و دل بکنه نه می مونه  ودل بسپره

همون که عاشقشم

اونی که هرپسری رو دیدم یادش افتادم

که هروقت تلفنم زنگ میخورد دعا میکردم اون باشه

اونی که وقتی با شماره ناشناس تلفن زد وحرف نزد شناختمش بدون لحظه ای تردید

اونکه یک ساعت حتی یک ساعت بدون یادش نگذشت

اونکه یک سال و ده ماهه از ترس نبودنش در عذابم

اونیکه روز و ساعت اولین دیدار و اولین قرارو اولین صحبتم باهاش یادمه

اونیکه هرحرف ونگاهش رو مو به مو از حفظم

بگین چکار کنم

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 12:48 توسط لیلی| |

تا انتهای خیالت هرجا بروی باز بهم میرسیم

زمین بیهوده گرد نیست......

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 10:27 توسط لیلی| |

چند روز پیش داییم فوت شد خیلی ناراحت وشاکی بودم که چرا اون؟؟؟

رفتم تا براش قران بخونم قرانو باز کردم

نوشته بود:برای هرکس اجلی تعیین شده که ساعتی دیر و زود نمیشود....

یادم اومد هیچکس از مرگ گریزی نداره

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 17:55 توسط لیلی| |

سلام

ببخشین این روزا همه چی بهم ریخته

اصلا حوصله وب و ....ندارم

هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم در مورد امام حسین نرسید که دوست دارانش ندونن و نشنیده باشن

همه ما هم امام حسینو میشناسیم هم نمی شناسیم

پس فقط میگم:

فرارسیدن ایام محرم و عاشورای حسینی رو به همه عاشقان حسین تسلیت میگم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 17:39 توسط لیلی| |

دارم برای جشن آماده میشم

اما دلم پیش عشقمه

صبر کن یه پیام برام اومدشاید اون باشه

انتظار بیخودی بود اون نبود .آرش یکی از پسرای فامیله نوشته :


بیصبرانه منتظر دیدن چشمای توام

به سرم زد جوابشو بدم آخه تا کی انتظار...

براش نوشتم منم منتظرم...

دست و دلم لرزید متنو پاک کردم

به خودم گفتم چته اون رفته و باید فراموشش کنی  هرچی تحقیر شدی کافیه

حرفای دیگران یادم اومد  که اون لیاقت منو نداره و... اینکه بهترین راه فراموشی .آوردن یه ادم جدید به جای اونه

دوباره متنو نوشتم :منتظرتم عزی...

نه نمیشه

چقدر این کلمه رو به عشقم گفتم؟؟؟خاطراتش نگاهش خنده هاش و خوشحالیش وقتی عزیزم رو میشنید  به ذهنم هجوم آورد

کم آوردم گوشیو انداختم روی تخت و تلاش کردم با تکون دادن دستام این فکرا رو دور کنم

بی فایده بود توی آیینه نگاهش پیدا بود

سرم رو تو دستام گرفتم گفتم نه نه عشقی که تنهام گذاشتو نمیخوام به طرف گوشیم حمله بردم و تند تند کلماتو نوشتم

حتما میام..

با خودم کلنجار میرفتم آرش پسر فوق العاده اییه. جذابه

می...

خوش تیپ و خوش لباسه

می بی..

خیلی پولداره از ما و از همه پسرای دیگه که منومیخوان پولدارتره

می بینم...

همیشه در موردم نیت خوبی داشته

می بینمت دیر ...

هیچوقت قلبمو نمیشکنه و منتظرم نمیذاره

می بینمت دیر نکنی

خاطرات عشقم جلوی نگاهم میاد انگار روبروم ایستاده  رو برمیگردونم

لبخند میزنه اخم میکنم میگم نه نه

شماره آرش رو مینویسم

دستم روی دکمه سند مونده و دلم پیش عشقمه انگار دستمو میگیره و سرشو خم میکنه و تو صورتم خیره میشه:هستی .هستیه من

همیشه هستی صدام میکرد دنیا روی سرم خراب میشه گوشی از دستم افتاد

روی زمین زانو زدم بغض چند هفته ای بی فاصله میشکنه اشک امون نمیده دستمو روی پیشونیم گرفتم و سعی کردم گریه نکنم

اما نشد از ترس متوجه شدن دیگران به حموم دویدم شیر آبو باز کردم و زار زدم تمام دلتنگیمو گله هامو غصه مو گریه کردم

آرایشم خراب میشد و  گریه میکردم

لباسم از آب بیرون ریخته ی وان خیس میشد و گریه میکردم

دنباله ی موهای بلندم روی زمین ریخته بود و با جریان آب حرکت میکرد و من خودمو به دست اشک سپرده بودم

با خودم گفتم نه خدایا هرگز هرگز بهش خیانت نمیکنم

حالا تصمیممو گرفتم

بلند شدم صورتمو شستم و رفتم بیرون

هنوز وقت دارم موهامو بستم لباس دیگه پوشیدم

گوشیو نگاه کردم چند تا تماس از آرش

گوشیو خاموش کردم  و اون یکی خطمو روشن کردم که فقط عشقم شمارشو داره ...

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 15:49 توسط لیلی| |

امشب به یه جشن بزرگ دعوت بودیم  برای مراسم آماده میشدم اما انگار داشتم با شادی به قلبم بی احترامی میکردم

جلوی آیینه اتاقم ایستادم و لباس مهمونیو پوشیدم یه لباس با طرح لباسای رومی و آخرین ورژن یه مارک معروف و نباتی رنگ .رنگی که اون دوست داشت

موهامو باز کردم

حلقه های موهام روی شونه هام ریخت اون هیچوقت موهامو ندید ولی عاشقشون بود به موهام چنگ زدم حالا که اون نبود به سرم زده کوتاشون کنم  کوتاه کوتاه

چند شاخه گل سپید بهاری به موهام میزنم یاد اون روز که یه گل به موهام زد میفتم      گلها رو درمیارم

توی جعبه جواهرات دنبال یه چیز پردرخشش میگردم

این گردنبند که برام خرید

یا اون ستاره که میگفت برای من ساخته شده

اصلا فراموشش کن گردنبند مرواریدو میپوشم

نه اینم که وقتی خریدم کنام بود خودش تو جواهرفروشی انداخت گردنم

بی خیال یه چیز دیگه می پوشم

به صورتم نگاه میکنم از اون دختر زیبا و خندان خبری نیست فقط یه دختر لاغر باچشمای پف کرده  توی قاب پیداست

دلم براش تنگ شده اما هنوز گریه نکردم

صبر کن یه پیام برام اومد

انتظار بیخودی بود آرش یکی از پسرای فامیله نوشته :


بیصبرانه منتظر دیدن چشمای توام

به سرم زد جوابشو بدم آخه تا کی انتظار...

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 23:50 توسط لیلی| |

قانون معرفت میگه باهام باشی باهاتم. دیونه شی دیونه میشم . بمیری میمیرم . تنهام بذاری منتظرت میمونم

مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 13:42 توسط لیلی| |